تبليغاتX
خاطرات زخمی

خاطرات زخمی

فرهنگ جامع تئاتر دفاع مقدس

به گزارش شهدای ایران  فرهنگ جامع  تئاتر دفاع مقدس به سفارش معاونت هنری بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس و بر اساس طرحی از دکتر «حامد سقایان» و با همکاری جمعی از کارشناسان و پژوهشگران تئاتر تدوین شده است.

یادآوری می‌شود؛ این کتاب که برای نخستین‌بار در حوزه دفاع مقدس منتشر شده، مشتمل بر بخش‌های «گاه‌‌شمار اجراها، کتاب شناخت نمایشنامه‌ها، گزارش جشنواره‌ها، تله تئاترها، اجراهای عمومی و معرفی هنرمندان و فعالان عرصه دفاع مقدس» است.

فرهنگ جامع تئاتر دفاع مقدس تلاش دارد تا اطلاعات مفیدی را در قلمرو تئاتر دفاع مقدس در معرض دید دوستداران و علاقه‌مندان قرار دهد.

لازم به ذکر است این کتاب به همت بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به همراه حوزه هنری در ۱۰۸۵ صفحه منتشر شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:40  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

یاس

مادر کفن را کنار زد . پسر سر نداشت . وقتی بهوش آمد... دید رگهای شهیدش بوی یاس گرفته

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:19  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

عروسک

چهار سال بیشتر نداشت عروسک را روی پایش گذاشته بود

مثل مادری برایش لالایی می خواند ناگهان انفجار

عروسک بدنبال دست خود می گشت....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:18  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

بهار

به شکوفه ها سلام کرد بعد دستی به مخمل سبز چمن ها بر کشید . زانو زد و به سجده افتاد . هنوز سر از سجده بر نداشته بود که خمپاره ای.... . بهار جبهه آن سال زود تر از همیشه گل داد .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:14  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

نسیم

 رزمنده منتظر بود . پس از مدتی تاکسی جلویش ایستاد .

- چرا سوار نمیشی ؟!

- لطفا در را برام باز کن !

- چه پر رو ؟!

تاکسی رفت ناگهان باد در آستینهای بی دست رزمنده وزید .


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:10  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

کاش اینجا سقف نداشت - نسل آتش - سایه ای پشت پنجره - اسب خونین یال

مجموعه ی نمایشنامه های دفاع مقدس نوشته ی عبدالرضا حیاتی

موسسه انتشاراتی امیرکبیر

۱۳۸۹ - تهران  

   

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:46  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

( در فراق لاریان عزیز)

آه از قبیله دردی کشان                           وای از هجوم بیداد خزان

رفت آن شیدا دل آینه خو                         او چکید همچون بلور از دیدگان

صحنه از غربت او شد خاموش                  طعم تلخ ماتم است در کام جان

سینه  از هجران او شد بیقرار                   می کشد آه از فراق لاریان  

حرف هایی داشت پرسوز و گداز               در نوا شد سوگوارش نی ستان

از کتاب چهره اش خواندیم ما                   یک غزل حماسه از درد نهان

پر کشید او از دیار عاطفه                         رفت آن آینه دار مهربان

درس او بود سر به سر مهر و وفا                حرف هایی داشت از جنس زمان

غرق می شد هر که با او می نشست       در میان آن دو چشم بی کران

از کلامش عطر باران می وزید                    عشق همچون شهد در کامش روان

آتش افتاده به دامان هنر                          تا که او شد همسفر با کاروان

بازی تقدیر شد نقش آفرین                       صحنه بازی او شد آسمان

در عزایش لحضه ها بارانی است               شد اجل در سوگ او تعزیه خوان

گل گریبان می درد از هجر او                     سینه گشته از غمش بیت الحزان

شد نمایش سوگوار مرگ او                      میرسد از دوستان بانگ فغان

ای دریغ از دل سنگ روزگار                      وا مصیبت از جفای این جهان

می کند زمزمه حق در گوش ما                هرگز این دنیا نماند جاودان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 18:23  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

شعر

بوی فقر می دهد شعرم

بوی نان . بوی گرسنگی

همنای نی است و همزاد انقلاب

و فریادش همیشه خدا بلند

***

بار ها به من گفته اند

زندگی زیباست

و بهار فصل عشق است

بلبل شوق هم

بر سرو بلند دارد آشیان

خورشید را می توان بویید

و به قدر تشنگی

از آن جام گرفت

باید فصل ها را شاعر بود

شعرت را به زندگی

عادت بده

***

دیروز

پسر کوچک همسایه

از گرسنگی مرد

او با شعرم از شب تا سحر را

با کفش های کتانی اش دویده بود

و امروز تابوتش

بر شانه های زخمی شعرم بود

که رهسپار خاک شد

***

می گویند شیشه دودی اندیشه ات را

پاک کن

کمی بیندیش

ما به این چراغ لاله

بعد از آن همه شبهای سخت قانعیم

و به آواز زاغ های سیاه خو می گیریم

کمی با شعرت حرف بزن

دم را غنیمت شمار .

***

بسیار از شعرم گله می کنم

که زبانش را نگهدارد

همه چیز را

هر جا نگوید

اما هر بار

به دلم پناه می گیرد

و آرام زمزمه می کند :

" اگر می خواهی سپیده نمیرد

و نماز وصلت قضا نشود

گوش بسپار به اذانی که سحر

بر گلدسته بلند نور می خواند "

***

من مردی را می شناسم

که  ارتفاع برجهایش

از ابرها آسمان هم بالاتر است

او مرا تهدید می کرد

که شعرت وحشی است

ما را می ترساند

و در نگاهمان

خواب خوش شبانه را می شکند

باید

بر دهانش افسار بزنی

و رامش کنی

اما هرچه شعرم را نصیحت می کنم

افروخته تر می گردد

دیگر حرف مرا نمی شنود

شعر من یاغی شده است

***

بالاییها می گویند

شعرت بهداشتی نیست

با کودکان پایین شهر

در کوچه های خاک آلوده

هم بازیست

مدیر مدرسه هم از او شکایت دارد

که زبانش دراز است

و نمی گذارد

بچه ها

آرام و رام

سر کلاس

سیری را درست هجی کنند

***

روزی از ترس سایه ها

در قفس سینه ام

زندانی اش کردم

اما همه پرندگان به اعتراض

پروازهای خود را شکستند

و بر بام دل نشستند

***

راستی

شعرم

چندان هم که می گویند

بی عاطفه نیست

هر شب در تنهایی می گرید

و از اینکه فقط حرف می زند

شرمنده است

چند وقتیست

دیگر زبانش را نمی فهمم

***

کسی می گفت :

تربیتش کن

که مثل خیلی ها

جلوی پایم برخیزد

به من سلام کند

و تسبیحات مرا بشمارد

***

باز هم به او دستبند زده اند

برایش پرونده ساخته اند

می خواهند محاکمه اش کنند

می گوییند شعرت بسیجی شده است.

***

این روزها شعرم تنها نیست

می خواهد کوچ کند

و برود هرجایی که رنجی هست

و همدردی کند با دلشکستکان غریب

شعرم دیگر مال خودم نیست

مردمی شده است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 12:13  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

دل

بی تو دیگر

گیسوان سبز چمن را

چه کسی شانه میزند

چه کسی مرغ پرشکسته عاطفه را

به بام دل ها پناه می دهد

آشیانه پرواز

ویران

طوفان حادثه است

بی تو

بر سر شقایقهای زخمی

چه خواهد آمد

وقتی نسیم هر روز

به چکاوکان باغ

سیلی می زند

بیا تا پیش از این

دل

یتیم نماند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:36  توسط عبدالرضا حیاتی  | 

یاس ها و داس ها

من از این قوم می هراسم

و از مشت های بی تاولی

که خواب قناری ها را آشفت

آن را در بحران عاطفه دیده ام

که تیغ از رو می بستند

و به خورشید هم تهمت می زدند

آنگاه که بغض های عافیت

ترک برداشت

شعارهای شیک

بر دیوار های بی رنگ

نقش بست

تا داس های هجوم

یاس های وصل را

بی واهمه

از باغ احساس

به تاراج برند

آن روز در یک تجاوز آشکار

دختر شرم

در سنگفرش ازدحام

آبستن یک توطئه شد

و.....

من از این قوم

 که برای آزادی

قفسی از شعر می سازد

می هراسم

آنها

بر مرکبی از باروت

به رویاهای مکدر می اندیشند

تا از ارتفاع برج ها

به کبوتران خسته بال

شلیک کنند

بر بام خانه ها

پرچم تسلیم در اهتزاز است

و بلندگوهای اعتراض

به خدا هم اولتیماتوم داده اند

جوانان خشم

هنوز

واژه تمدن را هجی نکرده اند

اما در کلاس تشریح

عشق را کالبد شکافی می کنند

تا ترکش های داغ را

به یغما ببرند

دلم برای مردانی میسوزد

که در خانه های نمور

به خواب هشت ساله کبوتر می اندیشند

و پیشانی بند های غبار گرفته را

در سیلاب اشک

شستشو می دهند

هنوز پاسی از شب مانده است

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 11:31  توسط عبدالرضا حیاتی  |